فرزند ما

خرید بک لینک
روز پنج شنبه 8 مهر، ساعت 11:30 صبح! داشتم ناهار درست میکردم (آلبالو پلو) که بابا محسن زنگ زد و گفت: بریم مشهد؟!!!!!!! شوک شدم و کمی با هم صحبت کردیم و آخرش گفتم: اومدی خونه تصمیم میگیریم. 12:30 بود فکر کنم که بابا اومد و ناهار خوردیم و قرار شد بریم مشهد! من شروع کردم وسیله جمع کردن و بابا هم یه خواب کوتاه کرد. ساعت 3 حرکت کردیم طرف مشهد. بین شاهرود-سبزوار بابا ماشین داد تا من رانندگی کنم، بار اول تو جاده. تجربه خوبی بود. شما یک کمی خوابیدی و ما هم واقعا برای رفتن عجله نکردیم. شکرخدا 10 بود که فرزند ما...ادامه مطلب

ما را در سایت فرزند ما دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: يکشنبه 16 آذر 1404 ساعت: 6:06

واي! اونقدر شيرين و فهميده و شيطون شدي! اونقدر كه نميدونم چي بهت بگم ياد گرفتي حلقه كمر ميزني، چه حلقه اي، قر ميدي و دستاتو تكون ميدي و راه هم ميري موقع حلقه زدن توپ بازي و شوت با پا كه خوراكته، بعضي وقتها تفنني! واليبال هم ميزني فرزند ما...ادامه مطلب

ما را در سایت فرزند ما دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 4:57

خانم خانوما، سه هفته از سرماخوردگیت نگذشته بود که دوباره سرما خوردی. آبریزش و گلودرد داشتی و دو روز خیلی خیلی اذیت شدی و شبها نیم ساعت یکبار بیدار میشدی گریه میکردی. بعد از سه روز بهتر شدی و سرفه افتادی. سرفه هات شدید شد و با پنبه داغ کردن مامان شهناز و شربت گیاهی بهتر شدی. بابا محسن هم شروع سرماخور فرزند ما...ادامه مطلب

ما را در سایت فرزند ما دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 6:11

جایی بخوام ببرمت، حتی پارک، باید به زور آماده ت کنم. هزارجور بازیگوشی داری تا لباس تنت کنم. با زور میبرمت بیرون، به زور برت میگردونم خونه! وقتی میخوایم برگردیم، هرجایی باشی میگی: شما برین، من اینجا می باشم! در حال انجام کار بدی باشی، خودت داد میزنی میگی: مامان منو نبینیا!!! یه بار این حرفو زدی، اومد فرزند ما...ادامه مطلب

ما را در سایت فرزند ما دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 6:11

خوش به حالت دخترکم که کوچیکی و چیزی از وقایع این چند روز یادت نمیمونه... دایی شهرام یک هفته خونه مامان شهناز خوابیده بود. مریض بود. ما تقریبا هر روز رفتیم پیششون. دایی رفت شیراز برای پیوند کبد، که دیگه بر نگشت... خوش به حالت که نمیدونی دور و برت چه خبره میخوام این پست رو از حرفای دایی شهرام بگم. خیل فرزند ما...ادامه مطلب

ما را در سایت فرزند ما دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 6:11

صفحه بندی