روز پنج شنبه 8 مهر، ساعت 11:30 صبح! داشتم ناهار درست میکردم (آلبالو پلو) که بابا محسن زنگ زد و گفت: بریم مشهد؟!!!!!!! شوک شدم و کمی با هم صحبت کردیم و آخرش گفتم: اومدی خونه تصمیم میگیریم. 12:30 بود فکر کنم که بابا اومد و ناهار خوردیم و قرار شد بریم مشهد! من شروع کردم وسیله جمع کردن و بابا هم یه خواب کوتاه کرد. ساعت 3 حرکت کردیم طرف مشهد. بین شاهرود-سبزوار بابا ماشین داد تا من رانندگی کنم، بار اول تو جاده. تجربه خوبی بود. شما یک کمی خوابیدی و ما هم واقعا برای رفتن عجله نکردیم. شکرخدا 10 بود که رسیدیم و بعد از دیدن گنبد آقا و عرض ادب، رفتیم خونه محمودآقا دوست و فامیل بابا اینا. خودشون مسافرت بودن و چون میدونستیم نیستن، رفتیم اونجا. دخترش بهمون کلید داد و مستقر شدیم.
صبح جمعه بعد از صبحونه من ناهار پلو و مرغ درست کردم و چون سیر بودیم نخوردیم. رفتیم حرم زیارت. چه زیارتی... چه لطفی آقا به ما داشت که یه دل سیر زیارت کردیم. اول بابا شما رو نگه داشت و من رفتم زیارت و بعد من. پیش من که بودی، خیلی خوابت گرفت. من و شما با ماشین رفتیم خونه و بابا موند برای نماز. شب هم یه دور کوچیک اطراف خونه زدیم.
صبح شنبه بعد از صبحونه رفتیم حرم که به نماز ظهر برسیم. رفتیم 17 شهریور که شما رو همه ش بابا نگه داشت و من خرید کردم. بعد ناهار یه کباب فوق العاده خوشمزه خوردیم. خونه استراحت کردیم و رفتیم حرم. باز هم زیارت دلچسب و فوق العاده... هوا هم حسابی سرد شده بود.
صبح یکشنبه بعد از صبحونه دمی درست کردم و خونه رو تمیز کردیم و دور و بر ساعت 1 حرکت کردیم. بعد از مشهد بابا دوباره ماشین داد به من و خودش خوابید! ناهار هم توی راه خوردیم و آروم اومدیم. شکرخدا
سفر بینظیری بود، رویایی بود اصلا! یهویی
شما الان مریضی. 3 روز تب داشتی و از روز 4 سرفه میکنی. صدات گرفته و سینه ت خرابه.
امروز آقا محمود اینا اومدن ناهار خونه ما.
شما به بدبخت میگی: بخ بخ!
لطفی میگی: لفطی
به ق میگی: خ... مثل خاشق (قاشق)
به گ هم میگی: خ... مثل خلابی (گلابی) - خورخر (گورخر)
امروز با بابا محسن رفتی دکتر و همکاری کردی و گریه نکردی، البته قبلش باهات صحبت کردم که قراره بری دکتر و دهنت رو باز کنی و این حرفها. ازیترومایسین بهت داد. وقتی شربت رو دادم خوردی، یک دقیقه بعد در حالیکه معلوم بود از مزه بد دارو خوشت نیومد، اومدی طلبکارانه گفتی: چرا به من شربت سفید دادی! بهت سیب دادم بخوری. یه گاز زدی و گفتی: دارم شربت رو پاکش میکنم! مزه دارو داشت از دهنت میرفت گفتی دارم پاکش میکنم 
شیرین زبونه من، انشالله هیچ وقت مریض نباشی، نه شما، نه هیچ بچه دیگه ای
عاشقتم
