خانم خانوما، سه هفته از سرماخوردگیت نگذشته بود که دوباره سرما خوردی. آبریزش و گلودرد داشتی و دو روز خیلی خیلی اذیت شدی و شبها نیم ساعت یکبار بیدار میشدی گریه میکردی. بعد از سه روز بهتر شدی و سرفه افتادی. سرفه هات شدید شد و با پنبه داغ کردن مامان شهناز و شربت گیاهی بهتر شدی.
بابا محسن هم شروع سرماخوردگیش بود که قطره روغن بنفشه ریخت توی بینی ش خیلی خیلی خیلی خیلی اذیت شد. حالش خیلی بد شد.
طبق معمول مریضی ها، اول شما سرما میخوری، بعد بابا بعد من. منتظر بودم که سرما خوردگیم شروع بشه، ویکس می مالیدم به بینی م و خداروشکر اصلا اذیت نشدم و به جز یکی دو ساعت بدحالی و خیلی کم احساس گلودرد، مشکل دیگه ای نداشتم.
اما مسافرت...
ما برای فوت خاله مریم، بخاطر سقط نی نی، نتونستیم بریم تسلیت. بابا محسن زحمت کشید و پنج شنبه نزدیک ظهر من و شما و مامان شهناز رو برد قایم شهر. چه جاده ای! چه منظره هایی! چه رنگ هایی! خیلی زیبا
درختا سبز و زرد و قرمز و نارنجی و سفید بودن!!! بینهایت زیبا
رفتیم سر خاک و بغضم ترکید که شما اومدی گفتی چرا گریه میکنی و من ساکت شدم!
از سر خاک اومدیم خونه دایی کریم و پیش مامان شهناز دوباره بغضم ترکید که اومدی بغلم و نذاشتی گریه کنم
واسه خوابیدن رفتیم خونه خاله، باز هم خواستم گریه کنم که سر رسیدی و اشکم خشکید!!!
با علیرضا حسابی خوش گذروندی و اون بنده خدا هم برات وقت میگذاشت بازی میکرد.
سوگل برات ورقه آورد که نقاشی بکشی، بهت گفت: بگیر. شما نگاش کردی گفتی: بفرما!!! تا یک ساعت راه میرفت با خودش میخندید و تکرار میکرد بفرما 
یه ناهار هم پیش بابا کرم بودیم و اومدیم دامغان. شما از ساری خوابیدی تا سه راه سمنان، دامغان
فرزند ما...ما را در سایت فرزند ما دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 15