خانوم شدی، بزرگ شدی و فهمیده. جیغ میزنی و بعضی وقتا هم حسابی رو اعصابی! وقتایی که جیغ میزنی بیشتر از خودت داری دفاع میکنی
شیرین زبون تر شدی ماشالله. حرفای ما رو با افکار بچه گونه خودت میسنجی و خاطرات بانمک برامون میسازی
یه بار هی گفتی دلم درد میکنه، بعد اومدی گفتی خوب شدم. من سرم به کار بند بود. چندبار گفتی خوب شدم و من جواب ندادم. آخر گفتی: مامان، خوب شدم بگو خداروشکر!!!
هرچند وقت از دایی شهرام می پرسی. خونه مامان شهناز بودیم گفتی: چرا دایی شهرام نمیاد خونه مامان شهناز! امروز صبح هم از خواب بیدار شدی گفتی: امروز کجا میبری منو (سوال هر روز صبح). گفتم: خونه مامان شهناز. گفتی: کی هست؟ گفتم: امیرحسین، حامی، ماکان، رایا. گفتی: چرا دایی شهرام از پیش خدا نمیاد خونه مامان شهناز! گفتم: خدا خیلی مهربونه واسه همین نمیاد. گفتی: آخه چرا نمیاد پیش امیرحسین و سمانه جون!!! چی میتونستم بگم!!! حواستو به عروسکات پرت کردم. ماشالله به این همه فهمت
چون بهت میگیم دایی رفته پیش خدا، و وقتی بکیر میریم میگیم دایی اینجا خوابیده، یه بار گفتی: دایی رفته پیش خدا تا پشتشو بخاره!!! (موقع خوابیدن همیشه باید پشتتو بخارونیم)
داشتم برنامه کودک میدیدم. گفتی: نبین، خارتون (کارتون) برای بچه هاست، مامان باباها اخبار میبینن
بازی میکردیم میگفتم: عاشقتم دوست دارم نوکرتم. گفتی: نه، نوکرتم برای باباست! (بابا همیشه داد میزنه بهت میگه نوکرتم)
با کالسکه کوچولوت رفتیم دوشنبه بازار، هی میگفتی یه چیز برام بخر. آخر گفتم: دستت پره نمیتونی چیزی بگیری. با یه دستت کالسکه رو گرفتی و درحالیکه اون دستتو تکون میدادی گفتی: ببین، این دستم خالیه
بابا با عمو مصطفی و دوستای عمو میخواستن برن بیرون. بابا از آیفون با عمو صحبت میکرد میگفت: بچه ها اومدن؟ شما گفتی: مگه عمو مصطفی بچه داره!!!
زری جون دست به موهات میکشید جیغ میزدی. بردمت توی اتاق گفتم: چرا جیغ میکشی؟ گفتی: زری جون موهامو اینجوری میکنه. گفتم: چه اشکالی داره؟ گفتی: حتما یه اشکالی داره دیگه!!!
یه بار از دستت عصبانی بودم داشتم جوراب پات میکردم دردت اومد گفتی: آی. گفتم: آی داره؟ قشنگ حرفو پیچوندی گفتی: آیِِ abcd اُفتم (گفتم)
شما عصبانی بودی. من داشتم جورابمو از پام در می آوردم! داد زدی گفتی: مامان، چرا جوراب پا در!!!!!!!
داشتم جا به جا میکردم توی اتاق بودم. دوتا برگه بهت دادم گفتم: بده بابا ببینه به درد میخوره. بردی توی هال دادی به بابا. بابا گفت: نه به درد نمیخوره. داد زدی گفتی: مامان، اندازه ش نمیشه!!!!!!!
باران نی نیه همسایه مون که تازه دنیا اومده صدای گریه ش میاد. بابا گفت: باران هم یه دفعه پاشو میزاره روی گاز گریه میکنه. یک کم گذشت گفتی: پاشو روی چی میزاره؟ من بعد از کلی خندیدن گفتم: روی گاز. گفتی: نمیسوزه!!!!!!! یعنی من و بابا خوردیمت
میخواستی هندونه بخوری گفتم: نخور روش پشه و مگس نشسته. باز یک کم گذشت گفتی: روش چی واستاده؟!
مامان شهناز باهات توپ بازی میکرد. اول روی صندلی نشست داد زدی گفتی: بِشیدَن نه!!! دراز کشید داد ردی گفتی: پیاده شو دیگه!!!!!!!
شبها بیشتر وقتها میری خونه مامان جون و تا همه رو خواب نکنی نمیای. یه شب اومدی بالا اجازه گرفتی اونجا بخوابی. رفتی پایین به بابا جون بوس ندادی. خسته شدی خواستی بیای خونه، باباجون بهت گفت اول باید بوس بدی. واسه اینکه بوس ندی پشیمون شدی و پیش عمو مصطفی موندی. وقتی باباجون خودشو زد به خواب یواش به عمو گفتی: من میرم خونه مون و یواش اومدی!
به فقط میگی: فدق
خاله اقدس = خاله ادقس
پارک جنگلی = پارک جندلی
عمه مرضیه = عمه مرضیره
زیتون = زیتان!!! به زنگلاچو هم میگی زیتان
خیلی وقته جیشتو میکنی و خودتو میشوری. دوچرخه سواری هم دوست داری
شهربازی میری ته همه بازیا رو در میاری. از اول سوار میشی (بپر بپر با طناب، استخر توپ، ماشین، هلی کوپتر، تاب، بپر بپر بدون طناب! اسب، قو) قطار و چرخ فلک که خرابه و کشتی که نمیتونی سوار شی هم میری دست میزنی بهشون و میشینی روشون خیالت راحت میشه
رفتیم پیر خوشدر دور زدیم. اسمش سخت بود میگفتی رفتیم نون خشکی
خلاصه آخرش اینکه خیلی شیرینی و خیلی سرکش شدی
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۶ ] [ 19:35 ] [ آهو ] [ ]
فرزند ما...ما را در سایت فرزند ما دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 21