خوش به حالت دخترکم که کوچیکی و چیزی از وقایع این چند روز یادت نمیمونه...
دایی شهرام یک هفته خونه مامان شهناز خوابیده بود. مریض بود. ما تقریبا هر روز رفتیم پیششون. دایی رفت شیراز برای پیوند کبد، که دیگه بر نگشت...
خوش به حالت که نمیدونی دور و برت چه خبره
میخوام این پست رو از حرفای دایی شهرام بگم. خیلی دوسش داشتی و کوچکترین حرفشو گوش میکردی! بهت یاد داده بود بگی: بچه پر رو! خیلی تکرار میکردی که کم کم از سرت افتاد.
این اواخر بابایی به دایی شهرام گفته بود: حالا که زهراسادات اینقدر ازت حرف شنوی داره چیزهای خوب بهش یاد بده. اونم بهت یاد داده بود میگفت چند تا دوستم داری؟ دستاتو میاوردی جلو و میگفتی: 10 تا
ادای مادربزرگ خدابیامرزم رو در میاورد و با صدای کلفتش با خنده برات لالایی میخوند و میگفت: دارا را را رارا. شما هم مث دایی شهرام لالایی میخوندی و میخندیدی
تا بهت میگفت بریم بیرون با گریه دنبالش میرفتی. شبی که دایی شهرام رفت، خیلی بد خوابیدی، خیلی
موقع مراسم، یک روز پیش محیاسادات موندی و یک روز هم پیش مامان جون. برای هیچ مراسمی نیاوردمت تا ناراحتی مارو نبینی
خوش به حالت که نفهمیدی
حدود یک ماه پیش، با دایی شهرام خونه باباحاجی بودیم. رفت از توی ماشینش یه عروسک سگ آورد. خیلی خوشگل بود، دامن هم داشت. نذر کرده بودم اگه دایی خوب بشه اون عروسک رو بدم به سیده زهرا، دختر کارگر نونوایی باباحاجی. دایی خوب نشد، ولی اینقدر دست بده داشت که این نذر همینجور توی دلم بود و بالاخره عروسک رو به سیده زهرا رسوندم.
عزیزکم، خوش به حالت که نمیدونی دور و برت چی میگذره
فرزند ما...ما را در سایت فرزند ما دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 20