
صبح روز هشتم فروردین، با باباحاجی و مامان شهناز رفتیم شمال. توی راه شکرخدا خوب بودی و اذیت نکردی. از ساری تا قائمشهر خوابیدی! خونه دایی کریم مستقر شدیم. ناهار خونه باباکرم بودیم و شما خیلی جیغ زدی و اذیت کردی. تا شب همین برنامه بود و اصلا آروم قرار نداشتی. روز دوم ابی اینا اومدن و شما یک کمی با رایا بازی کردی و یک کمی بهتر شدی و چندجا عید دیدنی رفتیم. روز سوم اما کلافه مون کردی. یبوست گرفتی و خیلی گریه کردی. همه اش دست منو میگرفتی و میگفتی مامان تموم شد! یعنی پی پی کردی تموم شد!!! و پشتش میگفتی لالا!!! خونه دایی اینقدر گریه کردی که همه کلافه بودن. میدونستم اگ...
ادامه مطلب
این چند وقت، فقط بزرگ شدی! همه چیزو میفهمی، همه حرکات مارو ضبط میکنی و زیر نظر داری. خیلی بیشتر خودتو بهم میچسبونی. البته فکر میکنم به خاطر دو روزی بود که من و بابا صبح تا غروب رفتیم سمنان واسه کلاس های نظام مهندسی و شما یه روز پیش مامان جون و یه روز پیش مامان شهناز بودی. انگاری اذیت شدی از نبودنمون. یک روز هم واسه امتحان نزدیک 4-5 ساعت پیش مامان شهناز موندی که خیلی اذیتش کردی. توی جمع دوتا خونواده عصبی هستی و همه اش داد میزنی و زور میگی. ولی اگه تنها باشی خیلی دختر خوبی هستی و اذیت نمیکنی زری جون شعر دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده بهت یاد داد. خیلی وقته ی...
ادامه مطلب